دست و دل مي لرزد
دلشوره رهايم نمي کند
و ترديد چنان به دلم چنگ مي زند که دلم مي خواهد فرار کنم
تا به اين لحظه اين طور در مورد زندگي فکر نکرده بودم
مي ترسم به روبرو نگاه کنم
همان جا که تو نشسته اي !
ذره ذره لحظه ها برايم پر معنا شده
دلم مي لرزد
دستانم مي لرزد
نگاهم مي لرزد
ما براي هم هستيم ؟
ما براي هم شده ايم؟
روبرويم نشسته اي
روبروي دل پر از هياهويم
دلم ميخواهد به مخفي ترين گوشه دنيا پناه ببرم
دلم ميخواهد هيچ کس نباشد
من باشم و من و ...... خداي من
با ترديد نگاهت مي کنم
به فرش خيره شده اي و لبخند مي زني
لبخندت در دلم مي چرخد
و ....
حس تنها بودن رنگ مي بازد
با تو جان مي گيرم
خيره مي مانم به چهره ات
انگشتر که به انگشتم مي رود
دلم ناگهان رها مي شود
ذکري در دلم جان گرفته
الهي لک الحمد و الهي لک شکر