آنقدر شاد مي دود که قرار ماندن برايم نمي ماند.
به دنبالش شاد مي دوم و سر مست از بودنش مي شوم.
فريادهاي شاديش و هيجانهاي عميقش از ديدن يک گل آبي يا حوض پر از ماهي
از دنيا خلاصم مي کند.
مي نشينم گوشه اي و محو تماشايش مي شوم.
چه رها مي دود و چه آزادانه دوستي مي کند
بعد دست در دست دوست تازه با هم مي دوند و مستانه مي خندند.
نگاهم به چشم مادرانيست که دور تا دور زمين بازي چشم به کودکانشان دوخته اند .
لبخندي بر لب هر کدامشانست که نشان مي دهد آنها هم براي ساعتي از دنيا رها شده اند.
ياد ماهرخ - دوست دوران دانشگاهم - مي افتم.
لحظاتي که چشم به چشم کودکش مي دوزد
و آرزو مي کند کاش که سالم بود و شادي دويدنش را مي ديد.
ياد لحظه اي که از کودک بيمارش مي گفت و اينکه .....
باور نمي کند که بيماري جديست.
اميدوارست به بهبودش. اميدي که از شواهد پيداست ...... کم سو شده است.
صداي فرياد پر از هيجان سپيده مي گويد که زندگي جاريست.
همان لبخندها بر لب مادران نشسته کنار زمين بازي همچنان زنده است و پا برجا.
در دل هر کدام چه ميگذرد و در فکرشان چه؟ خدا مي داند.
با خودم زمزمه مي کنم :
خدايا به حرمت اين لبخندها که هر کدام شکر گذاريست به درگاه خداييت قسم.
لبخند شادي بر لب ماهرخ و مادران اميدوار به بهبود فرزندانشان بنشان.
وقت دعا شفاي کودکان بيمار را از ياد نبريد.......